تبليغاتX
html> قاصدک کوچولو

قاصدک کوچولو
خاطره و قصه کودکانه 
قالب وبلاگ

یکی بود ویکی نبود زیر گنبد کبود توی یک خونه قشنگ توی یک شهر از ایران خانواده ای با یک دختر زندگی می کردند. نام این دختر نیلوفر بود. نیلوفر خیلی وراج بود. یک روز که در یک مهمانی بودند. پسری از دست وراجی های او خسته و بادکنکی را کهدر دستش بود توی دهنش کرد اما نیلوفر نفهمید.! نیلوفر لحظه ای نفس کشید ناگهان  بادکنک توی دهنش باد شد بار دیگر که نفس کشید بادکنک باز هم باد شد! خجالت کشید بیرون رفت ناگهان باد وزید و او را به هوا برد! مادر و پدرش وقتی به بیرون آمدند دیدند که نیلوفر  در هوا پرواز میکند! ترسیدند. اما ناگهان  پرنده ای را دیدند و از آن پرنده خواستند که دختر شان را نجاات دهد! پرنده نیلوفر را دید پرواز کرد . وقتی به نیلوفر رسید نوکی به بلوزش زد و ناگهان بادکنک ترکید. دختر با سرعت زیادی به زمین افتاد. اما پدرش او را گرفت! از آن به بعد نیلوفر قول داد که به موقع حرف بزند و ورااجی نکند تا دیگر بلای سرش نیاید.


موضوعات مرتبط: قصه های تازه
[ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 13:48 ] [ پانیذ ]

روزی  روزگاری  در سرزمینی  دور دست پادشاه و ملکه مهربانی زندگی می کردند. آن های آرزو داشتند که بچه ای  داشته باشند. روزی به همه جا  خبر رسید که بچه ملکه و پادشاه به دنیا آمده است. همه به جشنو پای کوبی پرداختند. جشن در آن سرزمین براه افتاد و همه مردم سرزمسن به جشن رفتند. 5 فرشته  هم به جشن آمده بودند و برایش هدیه هایی داشتند. اولین فرشته آمد و بالای سر شاهزاده خانم رفت و به او حیوانات زیادی هدیه داد. فرشته دوم به شاهزاده خانم لباسهای بسیار زیبایی هدیه داد که از آن لباسها زیباتر در جهان نبود. فرشته سوم به او عقل و هوش بسیار زیادی داد. فرشته چهارم به او مهر و محبت داد. اما هدیه فرشته پنجم از همه بهتر بود. او یک قلم جادویی به شاهزاده خانم هدیه داد که هر جا که می خواست می توانست با آن قلم جادویی نقاشی کند و توی آن برود. بعد پادشاه و ملکه اسم  دخترشان را تیانا نامیدند. کم کم  تیانا بزرگ و بزرگتر شد. او حالا دختر جوان شده . او مهربان و با محبت و داری  قلم جادویی بود. همه او را دوست داشتند و دوست داشتند همسر او شوند. روزی با خود گفت : " بهتر است پیش دارسی بروم" بله دارسی یکی از محبوبترین دوست هایش بود . وقتی  سرزمین دوستش دارسی  را نقاشی کرد ناگهان دید غولی به آن جا حمله کرده است. زود توس نقاشی رفت . دید آن غول دارد همه ی سرزمین را به هم می ریزد. زود هواپیمایی نقااشی کرد و سوارش شد و به خانه دارسی رفت. به او سلام کرد و با عجله گفت : " دارسی بدو برو تو زمین!" دارسی پرسید : " از کجا برم تو زمین ؟" تیانا یک در کشید که به زمین راه داشت. بعد در را باز کرد و دارسی  تو خاک زمین رفت. تیانا از خانه دارسی بیرون رفت تا غول  را بکشد.  تا بیرون رفت تفنگی کشید و به غول تیر پرتاب کرد تیرها به بدن غول خوردند و او روی زمین افتاد.  تیانا خوشحال شد که غول را کشت  ناگهان غول به هوا رفت و در هوا به پرنسی تبدیل شد و به روی زمین آمد او از تیانا تشکر کرد وگفت : " من را یک جادوگر تبدیل به غول کرده بود. او مهربانی مرا از من گرفته بود اما حالا تو تلسم را شکستی الان او به اینجا می آید تا همه را تبدیل به مجسمه کند. از تومی خواهم او را هم شکست دهی ." تیانا قبول  کرد وگفت :" می دانم چگونه او را بکشم." سپس به قصر رفت و دو تا از حیواناتش را آورد آن حیوانات خرگوش و گنجشک بودند. او آنها را به آن سرزمین آورد و برای خرگوش بال کشید . سپس کارهایی که خرگوش و گنجشک باید می کردند به آنها گفت. همانلحظه جادوگر آمد. او روی جاروی پرنده اش پرواز میکرد. تیانا گفت : "آماده مردن باش !"  جادوگر گفت : " تو نمی توانی مرا بکشی ." تیانا گفت : " ببینیم!" بعد زود تیانا با قلمش تفنگ دیگری کشید .و به جادوگر شلیک کرد جادوگر که دنبال خرگوش و گنجشک می کرد نفهمید و تیرها به بدنش خورد و مرد . بعد همه خوشحال شدند و دارسی از زیرخاک  بیرون آمدو دارصسیس  و پرنس به  قصر  تیانا رفتند و جشن در سرزمین بر پا شد و پرنس  و تیانا با هم ازدواج کردند و سال های سال با هم به خوبی زندگی کردند.


موضوعات مرتبط: قصه های تازه
[ چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391 ] [ 17:56 ] [ پانیذ ]

موضوعات مرتبط: اسلاید
[ جمعه یکم اردیبهشت 1391 ] [ 21:46 ] [ پانیذ ]

وقتی وینکس ها  پری دریا یی ین چه قدر خوشگلن!


موضوعات مرتبط: اسلاید
[ جمعه یکم اردیبهشت 1391 ] [ 14:50 ] [ پانیذ ]


موضوعات مرتبط: اسلاید
[ جمعه یکم اردیبهشت 1391 ] [ 14:30 ] [ پانیذ ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من پانیذم کلاس دوم ابتدایی هستم خیلی دوست دارم قصه هامو بخونید و نظرتونو بدید. راستی هروقت میاین نظر مبدین. براتون دعا می کنم.
امکانات وب